گاه گاهی که دلم می گیرد به تو می اندیشم خوب در یادم هست چه شبی بود آن شب! تو همان نوگل دیرینه و من برگ زردی که فتاده است به خاک و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها هم چنان زیبایی! کاش می دانستی که چه کردی با من در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم چشم بر گرداندی و مرا سوزاندی
…… ……
سیب سرخی رابه من بخشید رفت ساقه سبزدلم راچید رفت عاشقی های مراباورنکرد عاقبت برعشق من خندیدرفت اشک درچشمان سردم حلقه زد بی مروت اشکهایم رادید رفت
میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه
اگه می تونستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی .
برچسب:
نویسنده: حامد شایسته
تاريخ: چهارشنبه
13 فروردين
1393 ساعت: 0:22